خرید بک لینک

درباره سایت

√ عـِـ×ـشق زפֿـــ×ـمـــے √|داستان عاشقانه

سلام عزیزم از اینکه به وبلاگم سر زدی ممنونم امیدوارم بتونی لحظات خوشی و بگذرونی اگه خوشت اومد نظر بده اگه نیومد میتونی انتقاد کنی تازه اگه دلت میخواد دل نوشتتو بنویس تا با اسم خودت درجش کنم زِندگـــی در حــــــــال بارگـــــــیری است، لطفاً صـَــــبر کـُــنید.. اینجـا سُــــرعت خوشــــبختی بسیار کــــم است...!! تـــا زندگــــــــی ات لُـود شـــــــود .. عُمـــــــــرت تمـام شــده. لطفا نظر بدید

امکانات وب


-->-->-->

-->-->-->

-->-->--> -->-->-->

*بارش برÙx81 در Ùx88بÙx84اگ*

-->-->--> -->-->-->

 

ﺩﺧﺘﺮ : ﻋﺸﻘﻢ ﺷﺮﻁ ﺑﻨﺪﯼ ﮐﻨﯿﻢ؟؟؟

ﭘﺴﺮ : ﺑﺎﺷﻪ ﺧﺎﻧﻮﻣﻢ ...ﺑﮑﻨﯿﻢ ...

ﺩﺧﺘﺮ : ﺗﻮ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﯽ 24 ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻦ ﺑﻤﻮﻧﯽ ...

ﭘﺴﺮ : ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻢ ...

ﺩﺧﺘﺮ : ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﻢ ..

24 ﺳﺎﻋﺖ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯽ ﺷﻪ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺍﺯ ﺳﺮﻃﺎﻥ ﻋﺸﻘﺶ 

ﻭ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﻗﺮﺍﺭﻩ ﺑﻤﯿﺮﻩ ﺧﺒﺮ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ...

24 ﺳﺎﻋﺖ ﺗﻤﻮﻡ ﻣﯽ ﺷﻪ ﻭ ﭘﺴﺮ ﻣﯿﺮﻩ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﺧﻮﻧﻪ ﯼ ﺩﺧﺘﺮ .. 

ﺩﺭ ﻣﯽ ﺯﻧﻪ ﻭﻟﯽ ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻪ ... 

ﺩﺍﺧﻞ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﺷﻪ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﻭ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻪ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﻣﺒﻞ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﯿﺪﻩ

ﻭ ﺭﻭﺵ ﯾﻪ ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﻫﺴﺖ ...

ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ : 24 ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻦ ﻣﻮﻧﺪﯼ ... 

ﯾﻪ ﻋﻤﺮ ﻫﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯽ ﺑﻤﻮﻧﯽ ﻋﺸﻖ ﻣﻦ 

...ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ...


 

برچسب: نویسنده: عـِـ×ـشق زפֿـــ×ـمـــے تاريخ: شنبه 30 آذر 1392 ساعت: 11:38

 یک زن اهل پنسیلوانیا که نامزدش دچار جراحت مغزی شد ولی با وجود این ناتوانی باز هم تصمیم گرفت با او ازدواج کند، اکنون سروصدای زیادی به راه انداخته است.

لن و لاریسا مورفی اولین بار در سال ۲۰۰۵ در کالج با یکدیگر آشنا شدند و تصمیم گرفتند خیلی زود پس از فارغ التحصیلی از کالج در دسامبر سال ۲۰۰۶ با یکدیگر ازدواج کنند.

ولی پیش از آن زمان، حادثه ناخوشایندی پیش آمد. در ۳۰ سپتامبر همان سال لن در مسیر رفتن به سر کارش در پیتزبرگ دچار یک تصادف شدید شد.

او در آن تصادف دچار آسیب شدید مغزی شد، لاریسا ولی به جای ترک وی و ازدواج با یک مرد سالم، به خانه آنها نقل مکان کرده تا با خانواده لن از او مراقبت کند.

اگرچه لن نمی توانست حرف زده و ارتباط برقرار کند ولی او همچنان او را با خود به بیرون می برد. لاریسا در این باره می گوید:”من می دانستم او هنوز مرا دوست دارد. او نه می توانست حرف بزند و نه چیزی بخورد . در تمام مدت فقط من با او حرف می زدم.”

همچنان که حال لن رو به بهبودی می رفت، احتمال ازدواج قوی تر می شد. لاریسا تنها منتظر یک ارتباط از جانب لن بود تا بتواند با او ازدواج کند. همچنان که لن بهتر می شد، پدرش دچار سرطان مغزی شد.

بیماری پدر لن بیشتر لاریسا را تحت تاثیر قرار داد، زیرا می دانست او چقدر دوست دارد که آنها با یکدیگر ازدواج کنند. زمانی که لن تا حدی بهتر شد، لاریسا او را با خود به نزد دادگاه برد تا بتوانند جواز ازدواج بگیرند. به گزارش پرشین وی البته این ازدواج به موقع انجام نشد و پیش از آن پدر لن از دنیا رفت.

article-2479013-190F1EC500000578-719_634x380-470x281

لن پیش از تصادف

آنها در یک مراسم که تنها دوستان و خانواده حضور داشتند حضور پیدا کردند و لاریسا با لن که هنوز به شدت ناتوان است ازدواج کرد. او حتی باید در تمام مدتی که خطبه عقد را کشیش می خواند به او کمک می کرد تا بتواند بایستد. البته او باید در تمام کارهای روزمره به او کمک کند.

لاریسا می گوید:” ازدواج ما آن هم در دهه ۲۰ سالگی مان توام با ناراحتی های فراوانی بود، من دوستان و خواهرانم را دیدم که همگی با شوهران سالم ازدواج کردن ، در مراسم عروسی قدم به قدم آنها را همراهی کرده و در کنار آنها سوار بر ماشین عروس به کلیسا می رسیدند ولی با تمام این وجود ارزش آن را داشت تا با عشق زندگی ام ازدواج کنم.”

برچسب: نویسنده: عـِـ×ـشق زפֿـــ×ـمـــے تاريخ: شنبه 30 آذر 1392 ساعت: 11:36

خودم رو واسه خیلی چیزها آماده کرده بودم ، واسه کلی حرف

در ماشین رو باز کرد و رو صندلی کناریم نشست .

کاغذی رو داد دستم

کاغذ رو گرفتم و تو دستم مچاله کردم

یه نفس عمیقی کشیدم و تو چشای گریونش که ملتمسانه نگام میکرد خیره شدم

اما باید می گفتم .

بی شرمانه نگاش کردم و گفتم :

دیگه ازت خسته شدم . دیگه نمیخوامت . دیگه واسم بی ارزشی

بابا به چه زبونی بگم دیگه فراموشم کن . میخوام واسه همیشه برم و ترکت کنم

کاغذ رو تو دستم فشار میدادم و هی می گفتم و دونه های اشک از چشماش جاری می شد

نمیدونم چی شد . ماشینی اومد و زد به ماشینم و دختره مرد

در حالی که بهت زده شده بودم . نامه مچاله رو باز کردم .

فقط یه جمله نوشته بود که دلم رو سوزوند و تا آخر عمرم خواهم سوخت…

“” ترکم نکن که میمیرم”

برچسب: نویسنده: عـِـ×ـشق زפֿـــ×ـمـــے تاريخ: شنبه 30 آذر 1392 ساعت: 11:51

http://eshghzakhmi.niloblog.com

چه حس قشنگیه وقتی میشی مَحرمِ دل یکی ..
یکی که بهش اعتماد داری ..
بهت اعتماد داره ..
از دلتنگی هاش برات میگه ..
از دلتنگی هات براش میگی ..
آروم میشه ..
آروم میشی ..
حسی که هیچ وقت به تنفر تبدیل نمیشه ..
این حس مثل قطره های باران پاکه ..!!

همچین آدمی رو تو زندگیتون دارین؟

برچسب: نویسنده: عـِـ×ـشق زפֿـــ×ـمـــے تاريخ: چهارشنبه 27 آذر 1392 ساعت: 11:38

http://eshghzakhmi.niloblog.com/

گفتی:

اینقدر سیگار نکش میمیری
گفتم:
اگه نکشم هم میمیرم
.
گفتی:
اگه بکشی با درد میمیری
گفتم:
اگه نکشم از درد میمیرم
.
… گفتی:
هوای دودی جلوی درد رو نمیگیره
گفتم:
هوای صاف هم جلوی مرگ رو نمیگیره
. . . . .

برچسب: نویسنده: عـِـ×ـشق زפֿـــ×ـمـــے تاريخ: چهارشنبه 27 آذر 1392 ساعت: 11:51

http://asheganeh.ir/

در آغــــوش خـدا گــریــستم….

تـا نـوازشــم کـــند...

پرســــید: فـرزنـدم پـــس

حـــوایت

 کـــــــــو؟؟؟!

اشـکهایـــم را پـــــاک کـــــردم و

گــفــتـم: در آغـــوش 

آدمــــ

دیـــگریــســـت ” ….!

 

برچسب: نویسنده: عـِـ×ـشق زפֿـــ×ـمـــے تاريخ: چهارشنبه 27 آذر 1392 ساعت: 11:53

http://asheganeh.ir/

برایِ زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوست اش بدارند
قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید
قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می خواهم
تا انسان را در کنارِ خود حس کنم.

□

دریاهای چشمِ تو خشکیدنی ست
من چشمه یی زاینده می خواهم.

پستان های ات ستاره های کوچک است
آن سوی ستاره من انسانی می خواهم:

انسانی که مرا بگزیند
انسانی که من او را بگزینم،
انسانی که به دست های من نگاه کند
انسانی که به دست های اش نگاه کنم،
انسانی در کنارِ من
تا به دست های انسان ها نگاه کنیم،
انسانی در کنارم، آینه یی در کنارم
تا در او بخندم، تا در او بگریم…

□

خدایان نجات ام نمی دادند
پیوندِ تُردِ تو نیز
نجات ام نداد

نه پیوندِ تُردِ تو
نه چشم ها و نه پستان هایت
نه دست هایت

کنارِ من قلب ات آینه یی نبود
کنارِ من قلب ات بشری نبود…

برچسب: نویسنده: عـِـ×ـشق زפֿـــ×ـمـــے تاريخ: چهارشنبه 27 آذر 1392 ساعت: 11:54

http://eshghzakhmi.niloblog.com/

 

یک رابطه باید عاقلانه انتخاب بشود

در عشق عجله نکن

صبر کن تا زمانی که فرد مناسبی پیدا کنی

اجازه نده تنهایی تو را در آغوش کسی که به یکدیگر تعلق ندارید ،قرار بدهد

عاشق شو،هنگامی که آماده هستی،نه هنگامی که تنهایی

یک رابطه عالی ارزش صبر کردن را دارد

برچسب: نویسنده: عـِـ×ـشق زפֿـــ×ـمـــے تاريخ: چهارشنبه 27 آذر 1392 ساعت: 11:55

http://asheganeh.ir/

میگن اگه خورشید
یه ذره نزدیکمون بود
همه چیزو میسوزوند
ولی خورشید خبر نداری
یکی روی این زمین هست
که فقط اسمش
تمام وجودمو میسوزونه
چن لحظه پیش با دیدن اسمت تمام وجودم سوخت.
::
::

مـامـانــم ازم پــرسیـد دیـشـب بــا مــوهــای خـیــس خـوابـیدی ؟!
بـالـشت نـم داشـت !
یــه کـم مـکــث کــردم و . . . .
گــفـتــم آره !
::

برچسب: نویسنده: عـِـ×ـشق زפֿـــ×ـمـــے تاريخ: چهارشنبه 27 آذر 1392 ساعت: 11:55

http://eshghzakhmi.niloblog.com/

درون دنیا؛ عشق ازآن کسانی ست که یکدیگر را با هر فاصله ای دوست می دارند..
.
.
.

اجازه!خانم معلم!این کتاب رو کی نوشته؟ دنیای کتاب قشنگه، دنیای من چرا زشته؟ اجازه!خانم
معلم!علم و ثروت دیگه بسه! انشای من فقط اینه: خسته ام!خسته ی خسته!

.
.
.

اینجا صدای پا زیاد میشنوم اما هیچکدام تو نیستی،دلم خوش کرده خودش را به این فکر که شاید پا
برهنه بیایی…

 

برچسب: نویسنده: عـِـ×ـشق زפֿـــ×ـمـــے تاريخ: چهارشنبه 27 آذر 1392 ساعت: 11:57

http://asheganeh.ir/

زندگی جیره مختصری است…
مثل یک فنجان چـــــــــــــــای…
وکنارش عشــــــ ـق است …
مثل یک حبـــــــ ـه قند…
زندگی را با عشق،نوش جان بایـــــد کـــــــرد…
سهراب سپهری

برچسب: نویسنده: عـِـ×ـشق زפֿـــ×ـمـــے تاريخ: چهارشنبه 27 آذر 1392 ساعت: 11:58

http://asheganeh.ir/

شنیده بودم “پــــا” ، “قــلب دوم” است
.
امّا باور نداشتم
.
.
.
.
.
تا آن زمان که فهمیدم
وقتی دل مانـــدن نـــدارم
پای ایستادن هم نیست . . !

برچسب: نویسنده: عـِـ×ـشق زפֿـــ×ـمـــے تاريخ: چهارشنبه 27 آذر 1392 ساعت: 11:59

http://asheganeh.ir/

 

ایـــــــــن روزهـــــــــا دوســـــــــتــــــــ داشتــــــــن

بــــــــه حـــــــراج گذاشــــــــــته شده اســـت
همـــــه بــــه همـــــ ، بـــــی بهــــــــانه

میـــگویـــــــند دوستــــت دارم
برای همـــــــــین اگـــــــر روزی

جـــــــایی
کســــــی

ازصمیم قلـب
گفتـــــــ دوستـــــــــت دارم

لــبــخند می زنیــــــم و می گوییــــــــم.
ممنــــون...

برچسب: نویسنده: عـِـ×ـشق زפֿـــ×ـمـــے تاريخ: چهارشنبه 27 آذر 1392 ساعت: 12:02

http://asheganeh.ir/

 

آخـــرین هــا ،

همیــشـــه آدم را بــه فنـــــــــا می دهنــد !

پـُـک آخــــر …

پـیـــک آخـــر …

و دیــــدار آخـــــر !!!

برچسب: نویسنده: عـِـ×ـشق زפֿـــ×ـمـــے تاريخ: شنبه 16 آذر 1392 ساعت: 13:01

http://asheganeh.ir/

این روزها…

احساس میکنم…

چقدر… شبیه سکوتم …!!!

با

کوچکترین حرفی …

میشکنم …!!!

برچسب: نویسنده: عـِـ×ـشق زפֿـــ×ـمـــے تاريخ: شنبه 16 آذر 1392 ساعت: 13:00

http://asheganeh.ir

زندگی یک هنر است نه یک مسئلۀ ریاضی!
به آن فکر نکن، بلکه از آن لذت ببر...

برچسب: نویسنده: عـِـ×ـشق زפֿـــ×ـمـــے تاريخ: شنبه 16 آذر 1392 ساعت: 12:59

http://asheganeh.ir/

 

حس قشنگیه
یکی نگرانت باشه،
یکی بترسه از اینکه یه روز از دستت بده.
سعی کنه ناراحتت نکنه،
حس قشنگیه …
وقتی ازش جدا میشی:اس ام اس بده
عزیز دلم رسید؟
قشنگه: یهو بغلت کنه،
یهو . . . تو ی جمع .. در گوشت بگه دوست دارم،
بگه که حواسم بهت هست.
حس قشنگیه ازت حمایت کنه،وقتی حق با تو نیست …
آره …
دوست داشتن همیشه زیباست

برچسب: نویسنده: عـِـ×ـشق زפֿـــ×ـمـــے تاريخ: چهارشنبه 27 آذر 1392 ساعت: 12:02

www.SMSOJOK.com
  • توماس آلوا ادیسون داستان کوتاه زیبایی از زندگی ادیسون در سنین پیری ادیسون در سنین پیری پس از کشف لامپ، یکی از ثروتمندان به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد. این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است! آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود… پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید که پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند!!! پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد. ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ میبینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را میبینی؟!! حیرت آور است!!! من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!! پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی؟!!!!!! چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟! پدر گفت: پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید. مامورین هم که تمام تلاششان را می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد…! در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فکر می کنیم! الآن موقع این کار نیست! به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت!!! توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع کرد.
  •  

 

برچسب: نویسنده: عـِـ×ـشق زפֿـــ×ـمـــے تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1392 ساعت: 1:10

” دلیل عشق “ روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید : چرا مرا دوست داری ؟ چرا عاشقم هستی ؟ پسر گفت : نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم دختر گفت : وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی ؟!!!! پسر گفت : واقعا دلیلش را نمی دانم اما میتوانم ثابت کنم که دوستت دارم دختر گفت : اثبات؟!!!! نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم .. شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد اما تو نمی توانی این کار را بکنی !!!! پسر گفت : خوب … من تو رو دوست دارم چون زیبا هستی … چون صدای تو گیراست …. چون جذاب و دوست داشتنی هستی …. چون باملاحظه و بافکر هستی …… چون به من توجه و محبت می کنی … تو را به خاطر لبخندت دوست دارم ……….. به خاطر تمامی حرکاتت دوست دارم … دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد چند روز بعد دختر تصادف کرد و به کما رفت پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت نامه بدین شرح بود : عزیز دلم !!!تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم ….. اکنون دیگر حرف نمی زنی پس نمیتوانم دوستت داشته باشم دوستت دارم چون به من توجه و محبت میکنی …… چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی نمی توانم دوستت داشته باشم تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم ….. آیا اکنون می توانی بخندی ؟ می توانی هیچ حرکتی بکنی ؟ پس دوستت ندارم اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد در زمان هایی مثل الان ….. هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دار؟ نه …… و من هنوز دوستت دارم … عاشقت هستم

برچسب: نویسنده: عـِـ×ـشق زפֿـــ×ـمـــے تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1392 ساعت: 1:01

 
                       


گفتم غم تو دارم                                          گفتا بروکثافت                                                   

 گفتم تو ماله من شو                                     گفتا با این قیافت ؟؟؟                                         


کلا آدم بی شعوریه هر چی میگم فوش میده                                                            

     

 

 پدر:پسرم، چرا از من و مادرت”فاصله”گرفتی؟ چرا با مادرت قهری! پسر: اگه “فاصله” افتاده، اگه من با ننم     قهرم،توکارى با ننم کردى، که فکرشم نمی کردم                                       

 

 

 

 

 

 

 



http://ap1.persianfun.info/img/92/1/Namayeshe%20Ehsas%2011/20.jpg


خدایا همه چیـــ خوبــه ولیـــ !!ولیــــ منـــ خوبـــ نیستمــــ ..

خدایا ازتــــ خیلیـــ دور شدمــــ ..

خدایا قبولـــ دارمــــ بنده یـــ خوبیــــ واستـــ نیستمــــ ولیـــ ازتـــ خواهشـــ میکنمـــ تنهـامـــ نزار ..

بعضیــــ وقتــــها احساســــ میکنمــــ هیچکیـــو ندارمــــ ..

بعضیـــ وقتهــا از خودمـــ بدمـــ میاد کـه چرا واســه خـــدا بنـده یــــ خوبیـــ نیستمـــ !!

خیلیـــ وقتـــها وقتیــــ میرمـــ بیرونــــ میخوامــ خودمـو بندازمــ جلــو یـه ماشینـــو خلاصـــ بشمــــ ولیـــ

میگمـــ شایــد خدا یروزیـــو واســه جبران تمــامـــ غلطایــــ زیادیــــ کــه کردمـــ گذاشتــه !

خدایا پســ کیـــ اینـــ سردرگمیــــ منــــ تمــومـــ میشـــه !!

دیگـــه جــونیــــ واسمـــ نمــونده کـه بخوامـــ ادامــه بدمــــ ..

اینـــ زندگیــــ یــه اجــــباره !!

کـه منمـــ مجبــور بـه پذیرفتنشمــــ ..

خدایــا بهتـــ قـول میدمـــ یروزیـــ خـودمــــ تمومشـــ میکنمـــ .. تا آخــر عمر که نمیتونمـــ اینـــ

یکنواختیـــ ادامه بدمـــ ..

خداکنــه بــه Y برسمــو خوشبختــــ شمــــ ..

باخودمـــ عهد بستمـــ اگه با Y ازدواجــــ نکنمــــ زندگیمــــو تمومــــ کنمـــ ..

عاشقتــــــم Y....

 

 

 

 

گوگل                  

 

 

برچسب: نویسنده: عـِـ×ـشق زפֿـــ×ـمـــے تاريخ: چهارشنبه 27 آذر 1392 ساعت: 12:05

 

جوان دوچرخه سوار توی پیاده رو ناگهان می خوره زمین ، اونم جلوی پای یک دختر اردیست ORODIST سرخ پوش (اردیست ها طرفداران حکیم ارد بزرگ هستند و لباس سرخ می پوشن) ، اونم دختری با هفت قلم آرایش و تیچان پیتان کرده ... !

جوانک سعی می کنه خودشو خیلی زود جمع و جور کنه و از جاش بلند شه ، اما از بخت بد ، دختر قصه ما با عصبانیت هر چه بیشتر بر سرش داد می کشه و میگه :

آهای آهای اگر پای من می شکست

اگر می خوردی به من

اگر بدنم آسیب می دید و یه جام می شکست

چکار می کردی هان ؟! چیکار می کردی ؟؟؟

اصلا بگو ببینم چرا توی پیاده رو دوچرخه سواری می کنی ؟

مگه دوچرخه سواری جاش تو پیاده رو است ؟

مگه این مملکت پلیس نداره ؟ تا امثال تو رو بگیرن بندازن گوشه هلوفدونی ؟!

اصلا بگو ببینم چرا معذرت خواهی نمی کنی ؟

مگه بابا و مامانت ! بهت یاد ندادن وقتی یه غلطی میکنی معذرت خواهی کنی؟

هان هان زود باش معذرت خواهی کن زود زود باش

جوان بخت بر گشته که حالا ایستاده بود و می خواست خودش را زودتر از دست این اجل معلق نجات بده و نظرش به ریمل ها و ماتیک آنچنانی دختراردیست افتاده بود که بیش از هر چیزی وق زده بود  گفت : خانم حالا که چیزی نشده ؟!

این حرف دوچرخه سوار ، مثل آتشی بود به بشکه باروت دختر خانم ...

دخترخانم نعره ایی کشید و گفت : آهای پسره پرروی چشم دریده

(جمعیت بی تفاوت اطراف دختر و پسر چند قدمی جلوتر آمدند معلوم نبود می خواهند به نفع خانم ، جوانک را بزنند و یا دخترک را بگیرند تا پسر نگون بخت را نزند)

دخترخانم همچنان فریاد می کشید : اصلا تو چه منظوری داشتی می خواستی با دوچرخه ات به من بزنی ؟

مگه خودت خواهر مادر نداری؟

جوانک که حالا خیلی هم ترسیده بود با این حرف خانم محجوب قصه ما ! فکری در ذهن اش جرقه زد و گفت : خانم ! خانم ! من معذرت می خوام !! میشه شمارتون رو بدین بابا مامان رو بفرستم خواستگاری ، خدمتتون !!!

جمعیت بهت زده منتظر آن بودند که دختر خانم یک کشیده ، لنگ کفشی ، چیزی میزی بزنه بر سر و کله آقا پسر دوچرخه سوار ....

دخترک یک قدم به پسر نزدیک شد پسرک سرش را از ترس عقب کشید دختر خانم با صدایی گرفته و صمیمی گفت شمارتو بگو تا آدرسمو برات اس کنم !!! راستی خوردی زمین جایی از بدنت که درد نگرفت ... ها ؟!

پسر جوان از شدت هیجان صورتش گل انداخته بود !

بعضی از خانم های اطراف که از تعجب دهانشون باز مونده و حالا صداشون به گوش می رسید که میگفتن : وا به حق چیزهای ندیده و نشنیده ...

دختر اردیست نگاهی بهشون کرد و با حالتی بی تفاوت گفت : چیه اینجا جمع شدین ، بحث خانوادگیه ! لطفا جمع نشین !

چند لحظه بعد دختر خانم و آقا پسر از میان جمعیت ناپدید شدند و به یک سو رفتند...

برچسب: نویسنده: عـِـ×ـشق زפֿـــ×ـمـــے تاريخ: چهارشنبه 6 آذر 1392 ساعت: 16:20

 

بعضی آدمهــــــا یهـو میــان. . . . !

یهـو زندگیـتـــــو قشنگ میکنن . . . !

یهـو میشن همــــــه ی دلخـوشیت . . . !

یهـو میشن دلیـل خنــــــده هات . . . !

یهـو میشن دلیل نفس کشیــــدنت . . . !

... بـعــــد همینجـوری یهـو میــــــرن . . . !

یهـو گنـــــــــــد میـزنن بـه آرزوهــــات . . . !

یهـو میشن دلیل همــــــــه ی غصــه هات و همـــــــه ی اشکات . . . !

یهـو میشن سبب بالا نیـــومدن نفسـت...!

 

فرستنده:nastaran

برچسب: نویسنده: عـِـ×ـشق زפֿـــ×ـمـــے تاريخ: چهارشنبه 6 آذر 1392 ساعت: 12:43

تنهایی این نیست که هیچکس اطرافت نباشه!
این نیست که با کسی دوست نباشی!
این نیست که آدمی گوشه گیر و منزوی باشی!
این نیست که کسی باهات حرف نزنه!
این نیست که هیچوقت نتونی خوشحال باشی!
این نیست که کسی دوستت نداشته باشه!
تنهایی، یه حس درونیه!
تنهایی یعنی "هیچکس نمیفهمه حالت بده ...

برچسب: نویسنده: عـِـ×ـشق زפֿـــ×ـمـــے تاريخ: چهارشنبه 27 آذر 1392 ساعت: 12:06

 

یه آدمایی هستن که همیشه با حوصله جواب اس ام اساتو میدن ... !
هروقت ازشون بپرسی چطوری؟ میگن خوبم ... !
وقتی میبینن یه گنجشک داره رو زمین دنبال غذا میگرده , راهشون رو کج میکنن از یه طرف دیگه میرن که اون نپره ... !
همینایی که تو سرما اگه یخ ام بزنن, دستتو ول نمیکنن بزارن تو جیبشون ... !
آدمایی که از بغل کردن بیشتر آرامش میگیرن تا از ... !
... ... اونایی که تو تلفن یهویی ساکت میشن ... !
اینایی که همیشه میخندن ... !
اینایی که تو چله زمستون پیشنهاد بستنی خوردن میدن ... !
همونایین که براتون حاضرن هرکاری بکنن ... !
اینا فرشتن ... !
تو رو خدا اگه باهاشون میرید تو رابطه , اذیتشون نکنین ... !
تنهاشون نذارین ؛ داغون میشن

 

برچسب: نویسنده: عـِـ×ـشق زפֿـــ×ـمـــے تاريخ: چهارشنبه 27 آذر 1392 ساعت: 12:07

 

با من بمان

لـبـهـایـت را بـه لـبـهـایـم نـزدیـک کـن

بـگـذار گـرمـی نـفـسـهـایـت وجـودم را بـسـوزانـد

نـفـسـهـایـت بـا مـن حـرف مـیـزنـد

و چـه بـلـنـد فـریـاد مـیـکـشـد

بـا مـن بـمـان

بـگـذار بـازدم تـو دم مـن بـاشـد

بـگـذار هـوا را بـیـن لـبـهـایـمـان قـسـمـت کـنـیـم

بـگـذار...

 

 


گـــاهـی

هيــــــچ نـــــدارم بــــرایـــت بنـــویـــسم،
خـــودت بـــایــد بــــاشــی ..
تـــــا ..
" بــــبوســـمـت "...!


http://s1.picofile.com/file/7934967090/Bayad_Khodet_Bashi_Taa_Beboosamet_m_n_love_story_blogfa_com_.jpg

 

برچسب: نویسنده: عـِـ×ـشق زפֿـــ×ـمـــے تاريخ: چهارشنبه 27 آذر 1392 ساعت: 12:09

 

تا حالا دقت کردین
یه وقت هایی که خیلی عجله داری
اگه لاستیک هواپیما هم زیر ماشین انداخته باشی میای می بینی 2 تاش پنچره

======تا حالا دقت کردین=======

 

تا حالا دقت کردین
دقیقا همون روزی که 5 دقیقه دیرتر بیدار شدی
تمام وسایلت مفقود می شن

 

======تا حالا دقت کردین=======

 

تا حالا دقت کردین
دقیقا وقتی جفت دست هات تا آرنج گریسی یا گِلی هستش
چشمت خارش می گیره

 

 

======تا حالا دقت کردین=======

 

تا حالا دقت کردین
اگر یک تاریخ برای شما خیلی مهمه
10 روز قبل از اون یادتونه و دقیقا همون روز یادتون میره

 

 

======تا حالا دقت کردین=======

 

تا حالا دقت کردین
اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید
سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد؟

 

======تا حالا دقت کردین=======

 

تا حالا دقت کردین
هرچی بیشتر تو مهمونیا ظرف بشوری از نظر بزرگترا خانوم تری

 

======تا حالا دقت کردین=======

 

تا حالا دقت کردین
هنوز بعد از 20 سال آرم NEW از رو پفک نمکی حذف نشده

 

======تا حالا دقت کردین=======

 

تا حالا دقت کردین
هر چی خوارکی خوشمزه است برای بدن مضره

 

======تا حالا دقت کردین=======

 

تا حالا دقت کردین
ساقدوش حداقل 17 برابر داماد به خودش می رسه

 

======تا حالا دقت کردین=======

 

تا حالا دقت کردین
انتظار آماده شدن شام از هر انتظاری سخت تره

 

======تا حالا دقت کردین=======

 

تا حالا دقت کردین
وقتی دارین یه کاسه آجیل می خورین وقتی همش تخمه می مونه
لابه لای تخمه ژاپنی ها یه پسته پیدا می کنی چه حالی میده

 

======تا حالا دقت کردین=======

 

تا حالا دقت کردین
مردم یه عمر زور می زنن معروف شن
بعد عینک دودی میزنن که شناخته نشن

 

======تا حالا دقت کردین=======

 

تا حالا دقت کردین
ایران که هستیم توی سوپرمارکت دنبال جنس خارجی میگردیم
بعد خارج که میریم، میافتیم دنبال جنس ایرانی

 

======تا حالا دقت کردین=======

 

تا حالا دقت کردین
وقتی 5 ثانیه قبل از آلارم موبایل بیدار می شیم و اونو خاموش می کنیم
احساس می کنیم بمب خنثی کردیم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

 

 

 

 
امروز ﺭﻓﺘﻢ ﮐﻮﻩ ﺩﺍﺩ ﺯﺩﻡ : 


ـــ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﯿﮑﻨﯽ ؟


 ﺑﻌــﺪ ﺷﻨﯿﺪﻡ  ﺑـــــــــﺎ ﻣـــــــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــــــــــــــﯿﮑﻨــــــﯽ؟encore smiley


 ﺑــــــﺎ ﻣــــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــــــﯿﮑﻨـــــــــــﯽ؟encore smiley


 ﺑـــﺎ ﻣــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣــــﯿﮑﻨـــــــﯼ؟ encore smiley


ﺑـﺎ ﻣــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــﯿﮑﻨــﯽ؟encore smiley


ﺑﺎ ﻣﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟encore smiley


بعدش ﭼﻮﻥ آمادگی ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﻭ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ electric angle smiley

ﺍﻭﻣﺪﻡ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﮐﻪ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺑﺪﻡdont no smiley
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



کل خاندانمون نشسته بودن داییم بهم گفت تو خیلی دلقکی،bored smiley

باید بجای میمون تو رو میفرستادند فضاchock smiley
منم یکم اندیشه کردم و گفتم : حلال زاده به داییش میره !baeh smiley
یه سکوته خاصی همجارو گرفت اون لحظهcandle smiley

 

برچسب: تاحالا دقت کردین, نویسنده: عـِـ×ـشق زפֿـــ×ـمـــے تاريخ: چهارشنبه 27 آذر 1392 ساعت: 12:12

181381

وقتی صحبت از ازدواج می شود، مرد ها سخت ترین وظیفه را بر دوش دارند؛ باید پا پیش بگذارند از دختر مورد علاقه خود خواستگاری کنند …

وقتی صحبت از ازدواج می شود، مرد ها سخت ترین وظیفه را بر دوش دارند؛ باید پا پیش بگذارند از دختر مورد علاقه خود خواستگاری کنند.
در این بین مردانی هستند که برای اینکه لحظه خواستگاری را به یادماندنی تر و شیرین تر کنند دست به اقدامات عجیب و غریبی می زنند تا بلکه دل محبوب خود را بدست بیاورند و جواب مثبت را از او بگیرند.

خواستگاری در بی وزنی:
یک مرد آمریکایی از دختر مورد علاقه اش در کابین یک بوئینگ ۷۵۱ در حالی که در فضا شناور بودند، خواستگاری کرد.این مرد جوان به عنوان هدیه تولد نامزد چند ساله اش، او را به یک سفر با هواپیمایی که شرایط حاکم در فضا را شبیه سازی می کند دعوت و سپس هزاران متر بر فراز دریا و در حالی که هر دو در فضای کابین شناور بودند ،از او خواستگاری کرد.

خواستگاری در میان شعله های آتش:
تاد، یک بدل کار عاشق که به دنبال شیوه جالبی برای گرفتن جواب مثبت از دختر مورد علاقه اش بود تصمیم گرفت تا برای این که او را تحت تأثیر قرار دهد از یک سکوی بلند درون یک استخر و در حالی که آتش او را فراگرفته خود را پرتاب کند. برای این منظور تاد لباس مخصوصی تن کرد و در مقابل چشمان دختر خود را آتش زد و به سرعت از سکو به درون استخر پرید. پس از چند ثانیه تاد صحیح وسالم از استخر بیرون آمد در مقابل پشمان بهت زده ی ملیسا، زانو زده و از وی تقاضای ازدواج کرد.

خواستگاری در ارتفاع ۶۰۰۰ متری:
ماتئو مارتینز، چتر باز ماهر، از دختر مورد علاقه اش در شرایطی که هر دو در ارتفاع ۶۰۰۰ متری از سطح زمین آماده انجام پرش با چتر بودند خواستگاری کرد.

خواستگاری از طریق آگهی بازرگانی:
راند به دنبال رمانتیک ترین روش برای خواستگاری از دختر رویاهایش بود و به این فکر افتاد که در بین برنامه ی تلویزیونی مورد علاقه دوستدخترش ظاهر شود و از او تقاضای ازدواج کند. بنابراین با برنامه ی مورد علاقه ای همسرش تماس گرفت و در ازای پرداخت مقداری پول آنها حاضر شدند که برای چند دقیقه تصویر راند را در زمان پخش اگهی های بازرگانی به روی آنتن بفرستند.
در ۶ فوریه سال ۲۰۰۶ ملیسا در حال تماشای برنامه خود بود که ناگهان تصویر راند روی صفحه تلویزیون او ظاهر می شود و از او سوال معروف” با من ازدواج می کنی” را می پرسد و ملیسا هم که بسیار ذوق زده شده بود همانجا جواب مثبت را میدهد. اگر چه راند قادر به شنیدن آن نبود.

خواستگاری مجازی:
برنی پنگ ۲۶ ساله اهل نیو جرسی حدود یک ماه برای برنامه ریزی مجدد بازی تلاش کرد و موفق شد که طوری آن را برنامه ریزی کند که زمانی که تیمی لی، دختر مورد علاقه اش آن را بازی می کند و امتیاز بالایی کسب می کند یک انگشتر نامزدی صورتی بر روی صفحه به همراه سوال ” با من ازدواج می کنی” پدیدار شود.
شرکت سازنده این بازی زمانی که متوجه شد برنی بازی آنها این چنین ماهرانه هک کرده نه تنها از وی شکایت نکرد بلکه حاضر شد بخشی از هزینه ی ازدواج او را متقبل شوند.

خواستگاری با چتر:
شان پالمگرن، یک عاشق خلاق آمریکایی، برای خواستگاری از دختر مورد علاقه اش به تعداد حروف عبارت انگلیسی will you marry me “”چتر خرید و بر روی هر یک، یکی از واژه ها ی این جمله را نوشت. سپس آنها را بین تعدادی از دوستان خود پخش کرد. شان از دوستدخترش، بتسی، خواست تا با هم در یک پارک قدم برنند. همینطور که در حال قدم زدن بودند، بتسی چند مرد را دید که همهگی زیر آفتابچتر بالای سر خود گرفته اند. او از این اقدام آنها تعجب کرد و اما دیری نپایید که تعجب او تبدیل به احساس شوق فراوان شد. با اشاره ی شان ناگهان همه ی چتر پایین آورده شدند و عبارت ” با من ازدوج می کنی” را در مقابل چشم های بتسی نقش بستند..

استفاده از تام کروز برای خواستگاری:
جائو کارتینر یک تصویربردار است که برای شبکه RTP پرتغال کار می کند. وی در فرصتی که تام کروز برای انجام یک مصاحبه در این شبکه حاضر شده بود از او خواست تا از طرف او از سونیا، دختر مورد علاقه اش خواستگاری کند. جائو یک کلیپ از تام کروز تهیه کرد و با موافقت RTP این کلیپ از طریق این شبکه پخش شد. در این کلیپ تام کروز از جانب جائو از سونیا خواستگاری کرد.

اجاره یک گروه تئاتر برای بازی صحنه ی خواستگاری:
یک سرمایه دار مشهور اوکراینی برای خواستگاری یک گروه تئاتر را اجاره کردو به کمک آنها نماشنامه ای با عنوان “رمانتیک ها” تهیه کرد و خود نقش اول آن را بر عهده گرفت. در روز اجرای این نمایش جنادا زالینسکس ۳۶ ساله دختر مورد علاقه خود، ویکتوریا، را به دیدن این نمایش دعوت کرد. جنادا در حالی که یک نقاب به صورت داشت روی صحنه آمد و در حالی که قرار بود عشق خود را به بازیگر زن مقابلش ابراز کند رو به ویکتوریا که در میان تماشاگران نشسته بود کرد و گفت: “دختری که دوست دارم نامش ویکتوریاست و در ردیف ششم نشسته است. ویکتوریا با من ازدواج می کنی؟

نوشته های مشابه :

برچسب: خواستگاری های عجیب!, نویسنده: عـِـ×ـشق زפֿـــ×ـمـــے تاريخ: چهارشنبه 27 آذر 1392 ساعت: 12:13

 

بیا و ببین

برچسب: اس ام اس غمگین عاشقانه جدید, نویسنده: عـِـ×ـشق زפֿـــ×ـمـــے تاريخ: چهارشنبه 27 آذر 1392 ساعت: 12:14

صفحه بندی